مقایسه قسمت سوم «داستان اسباب بازی» با قسمت سوم «کلاه قرمزی»
تنها دلیلی که پیکسار دنبالهی فیلم را ساخت این بود که ما یک داستان عالی داشتیم. این تنها دلیلی است که ما یک دنباله را میسازیم؛ نه فقط برای اینکه پول دربیاوریم.
جان لستر (کارگردان داستان اسباب بازی)
1-نوشتن از «کلاه قرمزی و بچه ننه» مانند توصیف غذای آبکی پسرخاله برای آقای مجری (در اواسط فیلم) است که به اعتراف ایرج طهماسب نه آش است و نه سوپ! نه می توان آن را موزیکال دانست (که ترانه های بی ربط اش - که حتی فضای دست زدن هم برای تماشاگراناش نمیسازند - در تمام دقایق به زور به فیلم سنجاق شده اند) و نه می توان حتی آن را فیلمی در ژانر کودک معرفی کرد (که گریز های مغشوش و پراکنده فیلمساز به مسائل اجتماعی و البته شوخی های کلامی و موقعیتی، فیلم را بلاتکلیف گذاشته است). با این حال شاید بهترین توجیه برای چنین ساختار پیش پا افتاده ای همان استدلال قاطع پسرخاله باشد وقتی با همان لحن و تن صدا معروف می گوید: «مگه هر چیزی باید شبیه یه چیز دیگه باشه!»
2-سه گانه «Toy Story» را با سه گانه «کلاه قرمزی» مقایسه کنید تا فیلمسازی با هدف و استراتژی را از فیلمسازی شکم سیری تشخیص دهید، وودی و باز قهرمانان «Toy Story» قسمت به قسمت دنیای بی جانِ خود را کامل تر کرده و مخاطب خود (با هر سلیقه و ایدئولوژی) را به حضور در میان شان تشویق می کنند، در عوض عروسک دوست داشتنی ما، قسمت به قسمت گرفتار بیراهه ای شده است که خالقان راحت طلبش برایش رقم زده اند. کلاه قرمزی محبوب ما، در سومین فیلم سینمایی خود (که منطقا می بایست از همه نظر بر دو فیلم قبلی برتری داشته باشد) تنها از سابقه گذشته خود و حس نوستالوژیک تماشاگرانش، پیشخور می کند و بی هیچ خلاقیت و نوآوری در فیلمنامه، حتی نمی تواند قصه سرگرم کننده «کلاه قرمزی و پسرخاله» یا «کلاه قرمزی و سروناز» را روایت کند. و خروجی فیلم چنین می شود که نیمه ابتدایی آن صرف یافتن دستشویی (با تاکید دوربین روی آفتابه!) شده و نیمه دوم به تمیز کردن بچه ننه که خودش را کثیف کرده تلف می شود و نکته تاسف برانگیز اینکه این دستشویی رفتن و بوی بد بچه نقاط عطف داستان را نیز رقم می زنند و گره گشایی نیمه دوم فیلم به لطف بوی تهوع اور بچه ننه است!
3-سقوط طهماسب در ساخت «کلاه قرمزی و بچه ننه» به همین نکات ختم نمی شود، او در فیلم جدیدش مهمترین ویژگی کاری خود در این سالها که انتقال غیرمستقیم مفاهیم و پیام های آموزشی به کودکان بود را هم فراموش کرده و همچون ده ها سال پیش رو به دوربین، پیام های گل درشتی می دهد که بچه ها نباید به گاز دست بزنند و چه و چه ... و از تبلیغ مستقیم بانک مطبوعش نیز (که تفاوتی با تبلیغات بازرگانی ندارد) ابایی نداشته و بخشی از داستان از هم گسیخته فیلمش را به تبلیغ خدمات این بانک اختصاص می دهد تا به معنای واقعی کلمه، همه چیز را فدای سود بیشتر فیلم کند.
4-کلاه قرمزی دوران جدید! نه به نحوی قانع کننده از «عشق، صفا، محبت و دوستی» می گوید و نه تنهایی اش آنقدر ملموس است و جاذبه دارد که هر متولد دهه شصتی به نحوی در آن سهیم باشد، کلاه قرمزی امروز، جز سخیف ترین آثار چند ساله اخیر سینمای ایران است که برای خنداندن تماشاگرش از هر ابزاری مدد می گیرد، از کنجکاوی کلاه قرمزی برای باز کردن لاستیکی بچه و ادرار کردن روی آقای مجری! تا بادگلوهای بچه ننه و دیالوگ های اس م اسی و البته طنز موقعیت فیلم که در دوختن خشتک کلاه قرمزی در شرایطی که شلوار به تن دارد، خلاصه می شود!
5-نکته جالب اینکه چنین فیلمی با این شوخی های +18 که جز خنداندن زورکی تماشاگر هیچ کاربرد دیگری در روند داستان ندارد، در مصاحبهای از سوی سازندگاناش فیلمی با کارکردهای "آموزشی" قلمداد میشود.
6- تابوشکنیهای فیلم و شوخیهایش با نهادهای نظم مرسوم و ایدههایش مبنی بر اختلاف طبقاتی میتوانستند جذاب باشند، اما در این اجرای سردستی و بیهدف، همه از دست رفتهاند.
7- بازگردیم به ابتدای مطلب. فیلم پرفروش روز سینمای ایران را با این تعداد نمای بی ربط و سکانسهایی که با هیچ چسبی به هم نمیچسبند، مقایسه کنید با قسمت سوم داستان اسباببازی پیکسار که چطور ماجرا را پیش میبرد و شخصیتها و داستاناش را در داستانی فوقالعاده، به سامان میرساند. در سطحی بسیار بالاتر از آن چه بر شخصیتهای دوستداشتنیاش در داستان اسباب بازی 1 و 2 گذشت. آنها با اسباب بازیهایشان، از سر تلاش و علم و آگاهی، چطور رفتار میکنند و ما چطور.
کافه سینما